![]()
یه روز یه آقا خرگوشه داشت میرفت از خونه شون بیرون که غذا تهیه کنه... همسایش، آقا خرگوشه رو دید و پرید جلوش! و گفت: به به! آقا خرگوشه ی مهربون! حالت چطوره؟! میگم که تو که میری غذا تهیه کنی، یه 10 تا هویج هم واسه من میاری؟! (آقا خرگوشه با خودش فکر کرد: این الاغ! که هرچی من هر روز براش هویج میارم، هیچ وقت زحمت منو تلافی نمیکنه! به درک! دیگه هیچ وقت براش هویج نمیارم!)
آقا خرگوشه بالاخره گفت: نه همسایه عزیزم! راستش عجله دارم و سریع باید برگردم! وقت نمیکنم برای شما هم هویج پیدا کنم!
همسایه ی آقا خرگوشه همچین به آقا خرگوشه نگاه کرد که انگار داره به یه تیکه لجن نگاه میکنه! به هر حال آقا خرگوشه جستی زد و سریع میون بوته ها غیبش زد... رفت و رفت و رفت... تا به رودخونه رسید. کمی آب خورد و تا میخواست به راهش ادامه بده. یهو آقا موشه که کنار رودخونه دراز کشیده بود صداش زد!
- سلام خرگوشک! میگم که داری میری طرف بوته های هویج؟
. آره
- من هم دارم میرم همون طرف. خونه ی شوهر خاله ی عمه ی بابام! ولی خیلی خسته ام! من رو هم تا اونجا پشتت سوار میکنی؟
(آقا خرگوشه با خودش گفت: این شکم گنده که خونه اش همین نزدیک رودخونه ست. چطور خسته ست؟ به درک! بگذار خودش تا بوته های هویج بره تا چربیهاش هم آب بشه!)
بالاخره آقا خرگوشه بدون اینکه به موشه شکم گنده نگاه کنه، گفت: موش عزیز! راستش امروز پاهای خودم هم بدجور درد میکنه. واقعا شرمندتم. بهتره خودت این مسیر رو بری.
موشه یهو عصبانی شد. اما به روی خودش زیاد نیاورد و گفت: باشه... باشه آقا خرگوشه... یه روز به هم میرسیم...
خرگوشه در حالی که آروم آروم دور میشد با خودش گفت: میخوام صد سال سیاه به هم نرسیم!
خلاصــــــه بچه های گلم!! . . . آقا خرگوشه رفت و رفت تا به بوته های هویج رسید. پارچه ای پهن کرد و شروع به جمع کردن هویج کرد. در همین حین یه خرگوش خانوم هم اومد اون نزدیکی تا هویج بچینه و به آقا خرگوشه ی قصه ی ما هم سلام کرد!
مدتی گذاشت... آقا خرگوشه هویج می چید و خانوم خرگوشه هی به آقا خرگوشه نگاه میکرد!! کم کم آقا خرگوشه هم داشت خوشش میومد که متوجه شد دیگه نمیتونه بیشتر از این هویج توی پارچه اش بگذاره. بـــــله... بالاخره بار هویجش رو بست و انداخت روی دوشش که بره... ناگهان خانوم خرگوشه فریاد زد: کــجــا؟؟!!!!
آقا خرگوشه بعد از کمی مکث با تردید برگشت به خانوم خرگوشه نگاه کرد و گفت: چی کجا؟
. کجا داری میری؟
- میرم خونه مون!
. یعنی به همین راحتی دل منو میشکنی؟!
- این حرفا چیه خانوم؟ حالا ما یه غلطی کردیم یه دو بار شما رو نگاه کردیم...
. خیلی خرگوش پستی هستی! خیلی سنگدلی! به درک برو خونه تون!
خانوم خرگوشه گریه کنان هویج هاش رو ریخت روی زمین و بدو بدو کنان رفت توی جنگل... آقا خرگوشه هنوز خشکش زده بود! بعد از یک ساعت! تازه به خودش اومد و آروم آروم به طرف خونشون حرکت کرد...
شب که شد با خودش فکر میکرد: من امروز همه رو از خودم ناراحت کردم! یعنی من واقعا خرگوش پستی هستم؟ عجب زندگی شده!
صبح روز بعد... ناگهان یه نفر محکم در خونه شون رو میزد! خیلی محکم در میزد! پشت سر هم!! صدای همسایه اش میومد که داد میزد: آقا خرگوشه 6 تا هویج داری بهم بدی؟!!
كلمات كليدي: زندگی خرگوشی